آنقدر شبیه به عروسک های چینی بود که اگر کاملا” بی حرکت می ماند، با عروسک های چینی شکستنی اشتباه گرفته می شد.
موهایش کاملاً فر بود، حلقه های قهوه ای موهایش تقریباً تا قسمت کوچکی از پشت او تاب خورده بودند. پوست او بسیار سفید و لبها و گونه هایش صورتی رنگ بود. چشمانش آبی درخشان، مانند آسمان در یک روز بدون ابر در تابستان بود. اما زمانی بود که از نظر ظاهری خیلی عالی نبود، خیلی شکننده نبود. روزی روزگاری، مدت ها پیش او یک دختر عادی و یک زن جوان عادی بود.
نام او آمیلیا بود، همیشه آمیلیا بوده. او پیر بود، اما پیر به نظر نمی رسید و احساس پیری نمی کرد و مانند پیر زن ها رفتار نمی کرد. در واقع، او مانند یک زن جوان رفتار می کرد، مانند یک زن جوان احساس می کرد و کاملا” مانند یک زن جوان به نظر می آمد. او زیبا بود، همیشه زیبا بوده و همیشه زیبا خواهد بود، یا امیدوار بود اینگونه باشد.
زمانی که آمیلیا ده سال داشت، برای تولدش یک عروسک چینی گرفته بود. عروسک مانند او زیبا بود، با طره های قهوه ای و گیسویی مجعد و چشمانی به طرح چینی و آبی رنگ، لب هایش به رنگ صورتی و پوستش مانند برف سفید بود. آمیلیا با تمام قلبش عروسک را دوست داشت و هر روز با آن بازی می کرد. با این حال، او هم مانند بیشتر کودکان خردسال، نسبتاً بی دقت بود. این همان چیزی بود که باعث ایجاد همه مشکلات شد. او یک بار عروسک را انداخت و شکافی در صورتش افتاد، آمیلیا ساعتها گریه کرده بود، اما سرانجام به زندگی کردن ادامه داد و عروسکش را فراموش کرد. او با بزرگتر شدن و زیباتر شدن، شروع به طنازی کردن برای پسران جوان شهر کرد. آنچه روزگاری معاشقه ایی بدون گناه بود، تبدیل به رفتارهای نازیبا شده بود. آنها را تحریک می کرد، و به این کار ادامه میداد تا آنها در دام او می افتادند، او را سرشار از تعریف و تمجید و توجه و هدیه می کردند و در آخر قلبشان را می شکست.